مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

371

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نزد او مىخفتند . على الصباح هرچهار كنيز را كشته مىيافتند . از وقتى كه تعويذ بر وى آويختند ، حالت او به شد و از ناخوشى عافيت يافت . ملك را فرح سخت روى داده ، خلعتى فاخر و مالى بسيار به من عطا كرد . پس از آن تعويذ را در گردن‌بند دخترك بنشاندند . اتفاقا روزى از روزها دختر ملك با كنيزكان از بهر تفرج دريا در كشتى نشستند . دختر ملك با كنيزكان ملاعبت ميكرد . كنيزى را دست بگردن‌بند او برآمد . رشتهء آن بگسيخت و اين تعويذ در دريا افتاد . دختر ملك را فى الحال ناخوشى عود كرد . ملك را حزن و اندوه بىنهايت روى داد و مالى بسيار به من عطا كرده ، گفت : بسوى همان شيخ رو تا تعويذى ديگر نقش كند . من بسوى شيخ رفته ، او را مرده يافتم . بسوى ملك بازگشته ، او را آگاه كردم . ملك ، ده تن از خاصان خود با من همراه كرده ، در شهرها همىگرديديم كه از بهر دختر ملك ، معالجتى كنم . منت خداى را كه علاج او را در نزد تو يافتم . ايها الخليفه ، آن مرد ، تعويذ از من گرفته ، روان شد . و سبب زردى گونه من همين بود . پس از آن من مال‌هاى خود برداشته ، ببغداد آمدم و در همان خانه ساكن گشتم . بامدادان ، جامهء فاخر پوشيده ، بسوى خانهء طاهر بن علا روان شدم كه شايد كنيزك آوازخوان خود را بازبينم ، كه در اين مدت ، محبت او در دل من زياده مىشد . پس چون بخانهء او رسيدم ، منظره را ديدم كه ويران گشته . با غلامكى گفتم : شيخ را چه روى داد ؟ جواب داد : اى برادر ، سالى از سالها مردى بازرگان كه ابو الحسن عمانى نام داشت ، بنزد شيخ آمد و ديرگاهى از شنيدن آواز كنيزكش بهره برد . پس از آن‌كه مال بازرگان تمام شد ، شيخ ، او را شكسته‌خاطر از خانهء خود بيرون كرد و كنيز شيخ از محبتى كه به آن جوان داشت ، رنجور شد و به حالت مرگ دررسيد . شيخ سبب ناخوشى او بدانست . رسولان بشهرها فرستاد . گفت : هركس او را بازآورد ده ، هزار دينار بوى بدهم . كسى تاكنون اثرى از او نيافته . ولى دخترك بمرگ نزديك است . گفتم : شيخ را حالت چونست ؟ آن غلام جواب داد : همه كنيزكان را بفروخت . پس من با غلام گفتم : اگر مىخواهى ،